از من به تو...(2)
بهار جانم،بیا از همین آخرها شروع کنیم.از همین چند ماه گذشته مثلا.از روزهایی که فکر سرطان سیاهشان کرده بود.سیاه؟نه به نظرم سیاه هم نبودند.روزهای روشنی بودند اتفاقا.روزهایی که ذهنم کاملا معطوف شده بود به زندگی و ارزشش.از روزی که احتمال سرطان داشتن مطرح شد رنگ جدیدی پاشیده شد به زندگیم.بیا اسمش را بگذاریم رنگ...بگذاریم ایکس.مثل اشعه ی ایکس که داخل همه چیز را نشان می دهد.رنگ ایکس هم همین طوری بود.باعث می شد داخل همه چیز شفاف و واضح شود.این طوری ارزش همه چیز خیلی راحت درک می شد.خیلی راحت می فهمیدم که چه کاری ارزش انجام دادن دارد و چه کاری نه.چه مسئله ای ارزش ناراحت شدن دارد و چه مسئله ای نه.چه چیزها و چه افرادی ارزش دوست داشته شدن و صرف وقت و هزینه را دارند و چه کسانی نه...می دانی،وقتی فکر کنی که زمانت خیلی کوتاه است،وقتی فکر کنی که زندگی ات به زودی دستخوش تغییرات اساسی خواهد شد،قطعا دلت نمی خواهد که هدرش بدهی.دلت حتی برای تک تک ثانیه های از دست رفته اش می سوزد اما اگر عاقل باشی وقتت را صرف غصه خوردن هم نمی کنی.دست کم برای من که اینطوری بود.دقیقش را که بخواهم تعریف کنم این بود که یک روز حسابی برای خودم گریه کردم.برا همسرم و برای بچه ای که نداشتم حتی! بعد دوباره دو دستی چسبیدم به زندگی.خیلی به گذشته فکر کردم.شکر خدا ملالی نبود جز درس هایی که خوانده بودم.فکر کردم کاش به جای این همه درس خواندن بیشتر زندگی کرده بودم.کاش کمی هم شادتر بودم اما از همه مهم تر اینکه کاش جواهرساز شده بودم! اینکه همچین آرزویی دارم را درست وقتی فهمیدم که احتمالا به زودی می مردم! و این یعنی خیلی بد.اینکه این همه از خودت غافل باشی... پس دختر جان،خوب حواست باشد که آرزوهایت را خیلی زودتر جمع و جور کنی.باور کن کم و زیاد این زندگی اصلا قابل پیش بینی نیست.همین منی که دیروز فکر می کردم دنیا تمام شده و هی بیخودی به همه لبخند می زدم که خاطره ی خوبی از خودم بگذارم امروز فارغ و سرشار از سلامت باز هم دارم وقتم را پشت این میز اداره و آن میز دانشگاه و هزار تا میز دیگر تلف می کنم.نه اینکه زندگی جبر نداشته باشد،دارد.اما به اندازه همان مقداری که از دستت خارج است بهش میدان برو.بقیه اش تو هستی و دلت و آرزوهایت.مواظب باش یک وقت خوابت نبرد که نصایح این مادربزرگ نو رسیده! هنوز هم ادامه دارد...