اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد حضور غیر معمول دو افسر پلیس و ماشینشان کنار خیابان بود.چند قدم جلوتر هم ماشین پلیس عجیب و غریبی که قبلا ندیده بودم و با خودم فکر کردم این دیگر چه مدلی است و بعدا هم کاشف به عمل آمد که... خودش اما چند قدمی پایین تر بود.آن طرف پیاده رو پلیس کنار پیرزنی ایستاده بود و سیگار می کشید و پیرزن صحبت می کرد او اما این طرف پیاده رو خوابیده بود و ملافه ی گل ریز چرک را کامل کشیده بود روی صورتش و کاپشنش هم بالای سرش روی زمین بود.کارتن خواب بود حتما،اما هر کسی که رد می شد رویش پول می انداخت.سکه،اسکناس...بعضی ها حتی چند قدمی می رفتند و بعد بر می گشتند برای پول انداختن.من بین وجدانم و شعارهای شهرداری گیر افتاده بودم.دو قدم بیشتر رفتم.آخرش سه قدم برگشتم برای کمک کردن که دیدم چه راحت خوابیده کنار خیابان ، روی زمین سرد و سفت.حتی خودش را جمع هم نکرده بود.طاق باز و رو به آسمان و بی خیال مردمی که سکه ها را پرتاب می کردند روی سر و هیکلش.حس خوبی نداشتم.برگشتم.چند قدم رفته بودم که فهمیدم مرده است؟مغز خواب زده ام بیدار شد.پلیس،ماشین نعش کش عجیب و غریب پلیس،پیرزن و مرده ای که راحت و طاق باز خوابیده بود... باید پولی می ریختم.باید برمی گشتم حتما.باید کسی جنازه اش را از روی زمین بلند می کرد... درگیر باید و نبایدهایم بودم که دومی را هم دیدم.دومی که از صد فرسنگی هم اعتیاد توی چهره اش پیدا بود.جوان بود ولی.جوانی که قدم های تند شل شلکی ای بر می داشت و توی دستش کیف پول بود.کیفی که از بس هزار تومانی تویش چپانده بود بسته نشده بود.کیف توی دستش بود و مدام صدایش بالا و پایین می شد که:نبریدش پول آوردم.پول آوردم نبریدش...

     من انگار تمام این سه روز را در این صحنه خشکیده ام.مغزم همان جا قفل شده.مقابل جنازه ای که نه ترس را بر می انگیخت نه ترحم را.بیشتر از همه چیز تاسف داشت آن طوری مردن.مقابل آن همه معرفت که از کیف پول کهنه ای بیرون زده بود.پول هایی که می توانست حداقل 2ماهی باعث آسودگی خیال یک معتاد باشد.مقابل اعتیادی که خانمان بر می اندازد ولی از پس دوستی هنوز بر نیامده،مقابل جوانی که جنازه ی رفیقش،که عاقبت خودش را برای دفن می خواست.مقابل همه ی داستان هایی که این زندگی نشانم می داد.مقابل خودم.مقابل خودم.مقابل خودم...