دختر بچه ای را توی رستوران دیدیم که انگار راهش را توی آسمان گم کرده بود و تالاپی افتاده بود پایین.یعنی خود خود تصویر ذهنی اکثر ما از "فرشته" با موهای طلایی بلند تاب دار و پیرهن سفید.

     صندلی اش را جوری تنظیم کرد که بتواند تمام مدت پیتزا خوردن دخترک را تماشا کند.بعد یک هو چرخید طرف من و گفت:دخترم این شکلی باشه،لطفا. و این لطفا آخرش جوری ملتمسانه بود که ته ته قلبم سوخت که حالا من چشم و ابرو مشکی از کجا برای تو دختر بلوری موطلایی بیاورم که وقتی دور دهنش پر از سس گوجه شده همه برایش غش و ضعف کنند؟؟ اصلا چه طوری تضمین کنم که فرزندمان دختر است تا به اسم مورد علاقه ات صدایش کنی؟ اصلا مگر خدا قول داده که حتما حتما کودکی برای ما توی آسمان هاست؟

     پس چرا آن لطفا لعنتی را جوری گفتی که من فهمیدم واقعا ته دلت آن دخترک را خواست؟